♥♥گمشده ای درمــــــــه♥♥

جایی پشت خیالـم

تو را دوست دارم

تو بگو

تا چه وقت همراه منی؟

یک روز؟ یا هر روز؟

تا آن زمان که خورشید اشک بریزد

فریاد کلاغ شوم شود

ستاره پر بزند

تو را دوست دارم

تا آن زمان که قلبم زیر خرمنی خاک بپوسد

قلبم از طپش دوست داشتن تو نخواهد ایستاد

تو آیا مراقب قلبم خواهی بود؟

تا چه وقت ؟

یک روز؟

تو را دوست دارم....هر روز

هر روز هم اگر آسمان سرد باشد

هر روز هم اگر تکرار ، تکرار شود

هر روز هم اگر اندوه مرا بغل گیرد

تو را دوست دارم

تو بگو تا چه وقت همراه منی

تا آن زمان که شمعی روشن نکنم

اشکی نباشد در چشمانم و

مهتاب را نبینم

تو را دوست دارم

تو بگو.....

91/2/22


نوشته شده در جمعه 1391/02/22 ساعت 05:26 ب.ظ توسط |بنفشه |نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در جمعه 1391/02/22 ساعت 03:32 ب.ظ توسط |احسان |نظرات |

"به نام آفریدگار زیبایی"

روز ها یکی پس از دیگری بر خلاف میل خود

می روند تا بیاید آن روزی که

شکوفه ها مزین کنند

دامن سیاه صحرا را

به بودنشان

و تو نیز با آمدنت

مزیّن کردی دنیایمان را

آری بنفشه جان

آمدی تا با آمدنت دنیا را

از یکرنگی شاید هم بیرنگی

نجات دهی و رنگ نشاط و زندگی

را به آن نشان دهی

سالروز آمدنت را صمیمانه و از صمیم قلب تبریک می گویم

تولدت مبارک

و  از خداوند پیروزی و سربلندی را در تمام مراحل زندگی برایت خواستارم

 


به نام خداوند زیبا

یه دنیا سپاس گزارم آقا احسان

امسال بهترین تولدم بود

از نوشته زیباتون خیلی خیلی ممنونم

تولدم مبارک


نوشته شده در دوشنبه 1391/02/18 ساعت 11:00 ب.ظ توسط |احسان |نظرات |

گذر من بی تو

همش دروغ است

هیچ کوچه ای بوی اینجا را ندارد

عطر آن پنجره ای

که تو در چارچوب آن ایستاده ای

و به من مینگری

من و تو اگر باشیم

باران هست

بهار هست

هر روز

روزی نو

وتو ای حس گمشده ی دیروزم

تو بی من هم...

باران را دوست داری!!!!

+لینک دوستانی که لطف کردن لینک مارو حذف کردن حذف شد!


نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10 ساعت 02:47 ب.ظ توسط |بنفشه |نظرات |

دیگر صندوقچه غصه هایم را

برای کسی باز نمی کنم

در درون قلبم

آلبومی رنگارنگ

از آنها خواهم ساخت

به تماشایش می نشینم

تا شاید

دل ساده ام

یاد بگیرد

سادگی برایش نان و آب نمی شود

در این روزگار باید گرگ بود

هوا که گرگ و میش می شود

در قلب تاریکی ها

گرگ صفتان در پی شکار

بازمانده ای از گله بر می آیند

و چه زشت است این سیرت

نه

نمی خواهم گرگ باشم

همان سادگی مرا بس است

بگذار دیگران خوش باشند...

4/2/1391


نوشته شده در جمعه 1391/02/8 ساعت 01:00 ب.ظ توسط |احسان |نظرات |

علی جان من چشمانم را باز می کنم

تو فقط زانویت را بغل نکن...

...................................

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت

ای کاش مدینه در و دیوار نداشت

حرف دل محسن زهرا این بود

ای کاش در سوخته مسمار نداشت

.....................................

بچه ها تا حالا با خودتون فکر کردید که علی خیبر شکن کجا و سکوت در برابر بی احترامی به ناموسش کجا؟

وقتی در سوخته رو با لگد باز کردند مادر و پسر با هم بین در گیر کردند

"ای کاش در سوخته مسمار نداشت"

میخ در به پهلوی مادر نشست

علی برخواست!

فاطمه : علی جان تو مامور به صبری

اما ...

..................................

علی سر به دیوار گذاشته و داره گریه می کنه

اسما : آقا چرا دست از غسل کشیدید ؟

اسما دستم خورد به کبودی پهلوی فاطمه

.....................................

از فدک تا فلک حرفی است که تنها آن را حسن (ع) می داند

....................................

95 روز پس از رحلت پیامبر دخترش کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در سه شنبه 1391/02/5 ساعت 09:30 ق.ظ توسط |احسان |نظرات |

دیگر با کسی درد دل نمی کنم

غصه هایم را برای خود

در صندوقچه دلم بایگانی می کنم

قصد ندارم که دل نوشته یا هر چیز دیگه که اسمش رو می خواید بذارین بنویسم

قصد دارم درد دل کنم

با خودم ، با شماها ، ...

شاید هم این آخرین پستم باشه!البته شاید

یادم می یاد چند سال پیش یه دوستی داشتم که با هم مثل کف دست بودیم

شده بود سنگ صبورم!!!

اما به بدترین شکل خیانت کرد و ...

رفت

چند مدت بعد هم یکی دیگه

همه رفتند ، اونهایی هم که موندند باورم نداشتن

سمت هر کس که رفتم تا یه مدت خوب بود

اما کم کم خسته شد

همه فقط خوشی هایم را می خواستند

احسان را بدون غصه هاش می خواستن

واسه همین رفتند و من موندم و ...

همیشه یه نفر رو می خواستم که به حرفام گوش بده

من رو درک کنه اما نبووووووووووووووووووووووووووووود

حالا هم باز این خاطره تکرار میشه

من می مانم و غصه هایم

من می مانم و تنهایی

.....


نوشته شده در جمعه 1391/01/25 ساعت 01:22 ب.ظ توسط |احسان |نظرات |

 

هیشکی نمیدونه..

 

فقط من میدونم که

 در سرزمینی گمشده 

 پی خاطرات نداشته

در جاده ای سرد

شمع خیال رو شن کرده ام!!!

کوله باری پر از دلخوشی

افتاده به خاک

کشان کشان

 همه جا به دنبال خود برده ام!!!

من میدونم...!

که شب سرکشی کرده

تمرد میکند...تمرد میکند...

با شمشیری الوده به توهم

میدرد...میدرد...

توبگو تکرار بی تو بودن را کجا نجوا کنم

این دل نابینارا چگونه بینا کنم؟؟؟!!!

30-3-90


نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14 ساعت 05:59 ب.ظ توسط |بنفشه |نظرات |

"به نام بی نام او"

میخواهم سبز شوم

روی پیشانی تو

سجده بر شانه ی تو

اوج پرواز پرنده

وقت سحر

این منم

اینجا ..پیش تو

سبز ،،سبز ٍبهاری

مردم ،خسته ام

اینهمه دلگیری

شوق دیدار تو را می خواهم

عشق بینام تو را می خواهم

"تولدتون مبارک"

1/1/91


نوشته شده در سه شنبه 1391/01/1 ساعت 11:06 ب.ظ توسط |بنفشه |نظرات |

"بنفش" صدایم کنید

اما نه بنفشیه طراوت طبیعت

بنفشی به سان کبودی انسان در حال مرگ


نوشته شده در شنبه 1390/12/27 ساعت 06:59 ب.ظ توسط |بنفشه |نظرات |

بادبادکی هوا نکردم

قاصدکی رها نکردم

...فقط دلتنگم...

دلتنگ چیزهایی که خواستم ونبودی

دلتنگ چیزهایی به خاطرت ارزان ازدست دادم!

به قیمت چکه اشک و خون دل من!

تا تو بودی...

همه قاصدک هایم در بند

همه بادباک هایم روی زمین,بند

نه رها کردم

نه هوا کردم

از رفتنت فقط دلتنگم

گاهی به یاد چیزهایی که خواستم ونبودی

بیا وپا بگذار روی شن های ساحل من!


نوشته شده در دوشنبه 1390/12/22 ساعت 06:51 ب.ظ توسط |بنفشه |نظرات |

دستهایم دگر تاب نوشتن ندارد
افکارم پریشان است
گوشم پر شده از نصیحت های هیچ و پوچشان
آآآآآآآآآآآای دنیا
دیگر تاب تحمل آدم هایت را ندارم
برایم دلگیر شده ای
مرا رها کن
آزادم بگذار
آی دنیا
.........................................

سلام دوستان

یه مدته که نوشتن برام سخت شده!

کمکم کنید!!!


سلام دوستان

آقا احسان مدتی نیستن

نظراتو من تایید میکنم

مرسی.


نوشته شده در یکشنبه 1390/12/14 ساعت 12:11 ق.ظ توسط |احسان |نظرات |

بر طبق رسم زمانه ...

رفتن را عادت کرده ام ...

درد هایم را سر باز میکنم

به اینجا که میرسم سکوت میکنم

و سقوط را ... سر لوحه اشک هایم ... برای بدرقه راهی

زیبا تر ازین نمیشد دست نوشته من ... اگر رفتن ها نبود

من وجود دارم...

پس شب شعری راه می اندازم

برای سوگواری از دست رفته ای...

تا من هستم ... بود و نبودی اهمیت ندارد

تمام میکنم همه آغاز ها را آنی

به آتش می کشانم هر زبان بی زبانی

فرقی نمی کند ابری یا بارانی

...................................

من هستم

ولی انگار...

گلبوته های خیالم سردشان است!!!

این تبسم را وهم می انگارم

من هستم

اما افسوس ... پرنده های ایده ام خستشان است!!!

هستم و چه سود!!!!

آوازه خوانی با سوتک هر شب تا به سحر در گوشم می نوازد...می خواند

بیچاره نمیداند ... رسوایش کرده ام!!

 


نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/4 ساعت 12:55 ب.ظ توسط |بنفشه |نظرات |

امروز که تو را با غریبه ای می بینم

به یاد دیروزها می افتم

آن دیروزهایی که خاطراتشان

تنها دل خوشی من بودند

و تو...

با رفتنت نه تنها خودت را از من گرفتی

بلکه دل خوشی هایم را نیز با خود بردی

امروز که تو را با غریبه ای میبینم

دلم سخت می گیرد

وجودم از هم می پاشد

برج آرزوهایم بر سرم ویران می شود

آنگاست که من به خود می آیم

که تو...

تو...

تو...

مرا تنها گذاشتی


نوشته شده در شنبه 1390/11/29 ساعت 10:55 ب.ظ توسط |احسان |نظرات |

رها میشوم در نیستی خود...

....................

سرم را روی زانو میگذارم و رها میشوم

در خاطراتی که هیچ وقت نداشته ام!

فکر وخیالات یک نفس اسوده ام نمیگذارند

وحشت یک روز ابری

صدای خروس جنگی

وقت گرگ و میش هوا

رهای رها...!

............

به موسیقی درونم گوش میدهم

 که از ان هیچ نشنیده ام!

اما صدایش گاهی...

 تا انور بن بست های ارزوهایم هم میرسد

با بمی پر از غم

هم چنان مینوازد...مینوازد!

من رهای رها

سر روی زانو

من به هیچ...هیچ مطلق پی برده ام!

 

+ای کاش فرا رسد...

آن روز که ما باشیم

وقطرات باران...

وکوچه های سردرگم!

 


نوشته شده در جمعه 1390/11/21 ساعت 09:08 ب.ظ توسط |بنفشه |نظرات |


:

 -