تبلیغات
گمشـــده در مـــه
جایی پشت خیالـم ... !

با من همراه شو.

شنبه 1398/06/9 04:02

نویسنده : بنفش

میخواهم برقصم

آواز بخوانم

ساز بنوازم

نقاشی کنم

شعر بگویم

میخواهم تمام هنر های دنیا

و تمام زبان های زنده دنیا را بیاموزم

میخواهم تمام کتاب های دنیا را از بر باشم

به تمام جاهای دنیا سفر کنم

میخوام با هر خط با هر نت با هر زبان در هر زمان در هر مکان

تنهایی ام را بشناسم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بلع ازدحام

شنبه 1398/06/9 03:58

نویسنده : بنفش

من دیدم سرما ریشه کرد

من دیدم تاریکی زبانه کشید

من دیدم تمام آینه ها گریه کردند

من دیدم ازدحام هجوم آورد

من در خونِ خود غریبه بودم

من در پوست خودم شکستم

هیچ کس اهمیت نداد

من دیدم...

حتی فرشته ها هم آشغال می ریزند.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 1398/06/9 04:02

at midnight

پنجشنبه 1398/06/7 18:10

نویسنده : بنفش

یکی اونور پیاز خورد میکرد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1398/06/7 18:11

let's die

دوشنبه 1398/05/28 04:13

نویسنده : بنفش

به او بگویید

برایش میمیرم

خودش را کشت!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نیمه ی راه بودم

دوشنبه 1398/05/28 04:11

نویسنده : بنفش

در پایین ترین میزان هوشیاری ام

روی چهل ستون حافظه ام نقش بست

پررنگ

با هاله ای به رنگ سرخ

نیمی وهم

نیمی زعم

وقتی که در پایین ترین میزان هوشیاری ام بودم

ضربدری قرمز بود بر تمام پندارها

قدم به قدم پیش میرفت

یک قدم به جلو

یه قدم به عقب

حرکت می کرد

اما تکان نمیخورد

هیچ وقت نمی رسید

دستانش را حمل می کرد

پاهایش را می کشید

هیچ وقت به هیچ کجا نرسید

من نیمه هوشیار بودم اما



تمام هوش من

او را به یاد می آورد.








دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عابر

جمعه 1398/05/25 22:11

نویسنده : بنفش

اون زیادی شبیه تو بود

ولی تو با اون هیچ فرقی نداشتی

فقط یک عابر




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

21

جمعه 1398/05/25 22:07

نویسنده : بنفش

حالا تو به این جا بازگشتی

من هم

نه تو میدانستی ، نه من

همه چیز عجیب و غیر منتظره

هر دو ما میدانیم هیچ چیز ماورایی وجود ندارد

عادی! شاید به طرز زننده ای عادی!

هیچ وقت نخواهم فهمید چطور به عنوان یک انسان میتوانم شاد باشم

در حالی که قلبا ناراضی و سرکش هستم.

چه کسی می داند؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 1398/05/28 03:58

خلأ

جمعه 1398/04/7 05:03

نویسنده : بنفش

او تنها کسی است که میتواند تمامِ خلأ های زندگیم را پُر کند و خود یک خلأ باشد.





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نور

جمعه 1398/04/7 02:20

نویسنده : بنفش

در حالی نهایتِ آرامش را تصور میکرد که درونش نهایتِ آشوب بود. همه را در دنیای رنگارنگشان تماشا می کرد در حالی که خود در انزوایِ سیاهُ سفید سپری می شد. ولی در دنیای او هم نور وجود داشت. نور خودش را به او رسانده بود...





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 1398/04/7 05:07

فاجعه کِی فاجعه شد؟

چهارشنبه 1398/03/29 03:15

نویسنده : بنفش

فاجعه است! نمیدانم از کُجا آمد یا که کدام طوفان آن را بَرانگیخت. نگاهِ شوم چه کسی آن را برانداخت. فاجعه فاحِشه! طنین در گوشِ همه انداخت. زندانبانِ همه قلب ها شد. ابر ِ سیاهی شد و خَشم بارید. رَعد زد و خُشکانید. فاجعه ساحِره!

اعتصابِ فکر، لاغَر شدنِ اندیشه، جنگِ زمان، ریشه کن شدنِ امان ، رقصِ چاقو، سازِ مرگ، ضربتِ کوبنده بر دلِ بیگناه ، دوری تلخِ من از تو، جداییِ ما از او.... همه زیرِ سر ِاین رقاصه است! درونم پر است از نجوایِ آشوبِ "فاجعه ! فاجعه!" هر روز سنگین تر بر مغزم می کوبد"فاجعه !فاجعه!"

فاجعه کِی به رنگِ خون شُد؟!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1398/03/29 03:30

I'mnotme

سه شنبه 1398/03/21 01:40

نویسنده : بنفش

او یکه بود. یکه در دنیا که سکوت و کلام مرا می فهمید. من نقش می زدم، می چرخید، تار و پودش میشد من. هر قدم را با قدم من برمی داشت. با هم صدها بلکه هزاران پنجره دیده بودیم. دست در دست هم رقصیده بودیم. بوی باران را شنیده بودیم. یک کلمه که می گفت صد بلکه هزار کلمه قصه میشد به نام من! او که خود را نداشت و من را داشت. او که کسی مثل خودش را نداشت، من داشتم! من همه چیز او بودم و او ... او برای من یک شکاف بزرگ بود که تمام ترس هایم در آن جا می گرفت. اگر او رنگین کمان میشد، من رنگ مشکی میزدم. اگر او یک حرف میشد، من روزها بلکه روزها را سکوت میکردم. اگر او صلح میشد من با لجبازی هر چه تمام می جنگیدم. اگر شوق بود من خطر بودم پر از هشدار. اگر او "حالا" بود من، "از دست رفته" بودم. او من بود و من کسی دیگر. من او نبودم. من ترکش کردم....

روزی می رسد که همه جز خودم را می بخشم.


for "nothing"




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ندارد

جمعه 1398/02/13 17:08

نویسنده : بنفش

آن ناسپاسان که تمامِ کلمات تو را بر زبان جاری میکنند ولی از بردنِ نام تو حَذَر می کنند؛ طوری است که انگار وجودِ تو را به تکه های شکستهِ آینه ای منعکس میکنند. نه خود وجود کاملی دارند و نه اجازه می دهند تو وجودِ واحدی را احساس کنی. تمامشان ضرر است. آن وقت تو باید خوشحال باشی که چیز، یادِ دیگران می دهی. چه خوشحالیِ مزخرفی. این که خودت را بین تکه های کوچکی از خودت گم کنی خوشحالی دارد ؟!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عنوان نوشته با شما

جمعه 1398/02/13 16:01

نویسنده : بنفش

آنقدر سکوت میکنم که تمام دنیا به همه حرفایی ک نمیزنم حسودی کنند.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

unconscious

جمعه 1398/02/13 15:33

نویسنده : بنفش

وقتی همه، پرده ها را کشیدند

و نقاب ها را برکشیدند

من از لختی خود لرزیدم

تماما لرزیدم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

گل ها تمام شعرها را از بَرَند.

یکشنبه 1398/02/8 05:20

نویسنده : بنفش

من می توانستم به اندازه نصفِ یک گل لطیف باشم.

حتی شاید کمتر...

ولی مطمئنم که گل ها بی وقفه شعر می گویند.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

د و ر

پنجشنبه 1398/02/5 01:52

نویسنده : بنفش

کی میدونه که کدوم یکی دور شده؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

کسی دیگر

دوشنبه 1398/01/26 02:21

نویسنده : بنفش

تو اینجایی...

با این حال من حس میکنم که کس دیگری از من دور است و من دلتنگ او هستم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دیو

شنبه 1398/01/24 05:03

نویسنده : بنفش

و دروغ

دروغ

دروغ...

دروغ دیوی ست با بالهای سیاه و چرک.





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قصه

دوشنبه 1398/01/12 17:25

نویسنده : بنفش

سرد ولی روح نواز

تلخ ولی قصه ساز

آرام آرام پیش میرفت

گویی توجهی نداشت

خودش را تنها یافت

در یک جمعیت گوش خراش

بی تردید صفتی داشت

صفتی پر رمز و راز

که اورا متمایز می کرد

از هر چه در اطرافش بود

از هر چه که می گذشت

درونش حجمی از سکوت

سکوتی پر سوز و گداز

غافل از سرانجام و آغاز

می رفت می رفت ، باز

تنها چیزی که بلدش بود

و خوب اجرایش می کرد

رفتن را سر می داد آواز

خوب می خواندش ولی

بی هیچ گوش شنوایی

بی هیچ تماشاگر ماهری

بی هیچ درام و ساز و جاز

قصه او در نگاه همگان

قصه ای بود صد من یک غاز

آواز خوان قصه ما

تویی و من هستیم و ما

پیش می رویم و می رویم

در هزارتوی پر پیچ و خم ماز

قصه ما ادامه دار و پردوام

قصه دارد یک سر دراز...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دایره

سه شنبه 1397/12/28 03:23

نویسنده : بنفش

من خودمو ب خواب زدم ک نور بهم نتابه

تاریکی درخشید

من کور شدم

و بیداری منو از یادش برد

من از یاد بیداری رفتم

به خواب زمستانی!

پر از کوه های یخ

بین یه هزار توی مار پیچ

جایی که هیچ وقت هیچ خورشیدی جرات نکرد قد علم کنه

من به دام بیداری افتادم

یه چاله سیاه

عمیق به وسعت ابعاد دشت های پهناور

پر از ترس هایی ک ب خودشون رنگ مالیده بودن

هزار رنگ

و تابنده

من از ترس اونها ترسیدم

زدم به خواب

رفتم تو دل خواب

اونجا نه نور بود

نه رنگ

من ساکن ابدی اونجا شدم

ولی کی میدونه اونی ک بین هزارتوی مارپیچ گم شد کی بود؟!










دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ما کلمه هارا ترک کردیم!

دوشنبه 1397/12/27 03:53

نویسنده : بنفش

تو به من یک کلمه نشون بده

من می نویسمش!

من جای خودم

جای تو

جای همه 8 میلیارد می نویسم!

تو جای کلمات رو میدونی؟

چون اونها رفتن...

مثل یک مهاجرت دسته جمعی !

من دنبالشون میگردم

ولی پیداشون نمیکنم

من اعلام کردم ک اونها نیستن، گم شدن

ولی همه به من چیزای دیگه ای تحویل دادن

من توی سرها

و توی تنها

من همه جمع ها و مَنها

سطح ها و عمق ها

رو ها و زیرها

من همه جا گشتم

دریغ از یک کلمه.

ما تمام خالی از کلمه بودیم!











دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

404

یکشنبه 1397/10/2 02:28

نویسنده : بنفش

هیچ کدوم از آینه ها

تصویر منو نشون نمیدن...


:(




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ترجیح می دهم بی عنوان باشد

چهارشنبه 1397/09/28 02:22

نویسنده : بنفش

مثل تمامِ این کلماتی که در خونِ من جاریست

تو دَر منی

زخم های کهنه سَر باز می کنند

تو می چِکی.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ذوق مرگی

چهارشنبه 1397/09/21 01:25

نویسنده : بنفش

مرا سرِ ذوق نمی آورد

هیچ ذوق مرده ای!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

They want my breath

چهارشنبه 1397/09/21 01:22

نویسنده : بنفش

توی همین حالم

که سرگردون و کلافم

میدونم میرم پایین تر

میدونم به عمقش کشیده میشم

اخرین تقلای من

دستی ک میارمش بالا

ولی نمیخوام نجات داده بشم

این عمق تاریکی

این گوشه خراب

این جا مال منه

اینجا همه نیروهای شر

دور منو پر کردن

اونا اشکامو میبُرن

اونا گلومو خالی میکنن

اونا خونمو منجمد میکنن

اونا منن

اونا بدون من چی میشن

من بدون اونا چی میشم!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تا پایانم

سه شنبه 1397/09/6 14:51

نویسنده : بنفش

به آنها بگویید

که هیچ علاقه ای به رقابت با آنها علی الخصوص در زمینه خودنمایی ندارم

اگر به من بود

می دویدم

از همه دور میشدم

درست مثل کسی که از یک خطر قریب الوقوع فرار میکند

و جایی که دست هیچ بنی بشری به انجا نمیرسید

ایست میکردم

و نفس تازه میکردم

تا پایان ....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

درخت

جمعه 1397/09/2 19:06

نویسنده : بنفش

که سبز شوی

که رشد کنی

که بخواهمت

که بخواهمت

که سبز شوی

که رشد کنی

و ندانیم...

که کدام یک

وابسته تریم !




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

جنین جنون

دوشنبه 1397/08/21 03:29

نویسنده : بنفش

در درون من

کودک خردسالیست

که برای او بستنی نخریدند

و او با خود و همه لج کرد

که هیچوقت بزرگ نشود /.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

من نظم نمی پسندم

یکشنبه 1397/08/20 03:37

نویسنده : بنفش

از ترس پیدا نکردن کلمات

حرف نزدن

از ترس گم شدن و

غرق شدن در جملات

سکوت کردن

از ترس بی آبرویی ه حرف ها

بی صدا شدن

از ترس بی حیایی آوا ها

همنوا شدن

از ترس سکوت

چپیدن در شلوغی ها

و هم کلام شدن

از ترس بی زمانی و بی حضوری

نخواندن

نخوابیدن

نبودن

نبودن...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

leave the city

سه شنبه 1397/08/1 23:31

نویسنده : بنفش

نه... نمی روند، نمی خواهند که بروند.

اما من می روم، قول می دهم.

از این بلاتکلیفی خسته ام

نه به جایی که میخواهم تعلق دارم

و نه جایی که به آن تعلق دارم را می خواهم

حتی رد پایم را هم نمی گذارم

می روم...

طوری که به ذوق این شهر

و مردمان این شهر بخورد!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6